تبليغاتX
قبیله مغز های کرم خورده
 
قبیله مغز های کرم خورده
 
 
دست نوشته های یک یامورتاز!
 

چند ساعت دیگه عید و همه در تکاپوی انجام دادن و تموم کردن کارهاشون هستند و من روی کاناپه قرمز رنگ اتاقم دراز کشیدم و با آیینه و موچین ای که دستمه سعی میکنم که ابروهامو که زیاد چیزی برای برداشتن نداره رو به زور بردارم و به خودم دلداری بدم که به مناسبت فرا رسیدن سال نو یه کاری انجام دادم!هر چند که روی تمام سطوح خونه رو خاک گرفته و سبد لباس کثیف ها پر شده در این حد که منم و همین تی شرت سفید تقریبا بلند تنم و یه جفت خوک صورتی که پامه!

امسال عید روز جمعه است!اونم ظهر جمعه!دوست داشتم لااقل سال تحویل پنجشنبه شب ساعت ۱۲ بود،احساس میکنم اینطوری همه بیشتر وقت داشتن تا از شب عید تا صبح روز یکم فروردین اشون لذت ببرن و کارهایی رو که دوست دارن رو انجام بِدن و بعد سر فرصت و با فراق بال به عید دیدنی ها و خاله بازی بپردازن!

فصل مورد علاقه من تموم شد،شاید واسه همین که اومدن بهار واسم به اندازه دیگران جذاب نیست و مثل زمان کودکی از یک ماه مونده به عید روز شماری نکردم و هر روز با خوشحالی روی یک برگ از تقویم رو با ماژیک قرمز خط نزدم و لباس های عیدم رو از چند ساعت جلوتر نپو شیدم و به جاش ترجیح دادم که با خیال آسوده دراز بکشم و گوشی موبایل ام رو خاموش کنم و برای چندمین بار فیلم مورد علاقه ام رو ببینم و از خوردن کیک شکلاتی و اینکه آزادم تا هر کاری که دلم میخواد رو بکنم حتی در چنین روزی که واسه خیلی ها مهمه لذت ببرم و واسه یک سال صبر کردن تا زمستان آینده و لباس های بافتنی و کلاه و شال گردن های یه رنگیم و ندیدن نوک قرمز شده بینی ها ناراحت باشم و دلتنگی کنم!

هر چند که میگن بهار فصل جفت گیری و دیدار و بازدید و صله رحم و محبت و آشتی و کنار گذاشتن کدورت ها و صمیمیتِ ولی به نظر من سرمای زمستان و پرتاب کردن گلوله های برفی بیشتر باعث به هم پیوستن انسان ها میشه تا خوردن ۱۳روز آجیل و شیرینی!

به هر حال اومدن بهار رو به همه طرفدار هاش تبریک میگم و میرم تا آ خرین فنجون قهوه تلخ ام رو در آ خرین لحظات فصل دوست داشتنی ام بخورم و آ خرین فال زمستانی ام رو ببینم!   

 |+| نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 16:14  توسط دنیا  | 

هر روز صبح که از خواب پا ميشه با اينکه ميدونه من وقتي از سر و صداي چيزي از خواب بيدار شم عصباني و دچار سر درد شديد ميشم،باز هم بعد از حموم صبحگاهي اش،تو اتاق و درست در سه قدمي يه من به سشوار کردن موهاش مشغول ميشه و موقعي که چشماي بازٍ از حدقه بيرون زده من رو ميبينه مثل هميشه ميگه:ببخشيد عزيزم،بيدارت کردم!

بعد از پانزده سال زندگي يه مشترک که حاصل اش دو تا بچه هفت و سه ساله است وقتي که قضيه ارتباط يک سال ونيم اش با يکي از دوستام حاشا ميشه و افتضاح به بار مياد زماني که تو دادگاه براي جدايي روبه روي قاضي وايستاده ايم بهم ميگه:ببخشيد عزيزم،اشتباه کردم!

روزي که براي يک مسافرت کاري داره از ايران ميره،در زماني که براي خوردن يه قهوه با هم داريم ميگذرونيم بهم توضيح ميده که بعد از شش سال دوستي امروز به اين نتيجه رسيده که دوستم داره ولي  آينده اي با من نداره چون چند وقته تصميم گرفته براي هميشه از ايران بره و با گردني خم شده نگاهي به ساعتش ميندازه و ميگه:ببخشيد عزیزم،بايد برم!

بعداز چهلم پسرم و بعد از شنيدن مکرر اين دو جمله که من بهش گفتم بوق نزن گوش نداد و پول ديه اش رو دارم و ميدم زماني که براي اجراي حکم قصاص پاي چوبه دار بود بهم گفت:ببخشيد،عصباني بودم!

ببخشيد...

و انتظار اين است که ببخشي!

چون در غير اينصورت به بي رحم بودن،خودخواه بودن،کینه ای بودن،فراموش کار بودن و خيلي از صفت هاي ديگه اي که اگه مسئله اي رو نبخشي خوانده ميشي!هيچ کس به آخر و عاقبت کاری که میکنه فکر نمیکنه چون احساس میکنه بعدا با معذرت خواهی قضیه حل میشه و اگر هم نشه از زیر بار سنگین چیزی به نام وجدان در میاد چون به هرحال اون یا معذرت خواهی کرده یا یه جوری نشون داده که متاسفه،حالا به هر قیمتی که برای دیگری تموم شده باشه،ولی تو نبخشیدی!!!

کسي به اين فکر نميکنه که واسه چي بايد ببخشيد هاي احمقانه رو بخشيد!ببخشيد هايي که بخشيدنش حماقته نه بخشايندگي!

ما آدم های خوش بینی هستیم چون با وجود اینکه دقیقا از آخر و عاقبت کارهایی که میکنیم آگاه ایم باز هم شانس خودمون رو امتحان میکنیم و هر دفعه تاسمون رو به امید اینکه جفت شش بیاریم میریزیم و امیدواریم بعد از اینکه خواستیم چشمهامون رو که از شدت هیجان برای دیدن نتیجه بسته ایم، باز کنیم کسی بهمون نگه شما باختید...

 که ما باز هم بگیم:ببخشید میشه یه فرصت دیگه بهم بدید؟!  

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 16:50  توسط دنیا  | 

نه...اشتباه نکن!غیبت صغری ام به دلیل نداشتن حال وحوصله نبوده بلکه در حال تحقیق و پژوهش بودم،تحقیق بر روی یک پروژه ملی!به این صورت که حدود ۲ هفته پیش تعدادی از آشنایان بالای ۴۵ سال که دسترسی یه زودتر و بیشتری بهشون داشتم و دارای فرزندانی هم سن و سال هستند رو به صرف چلو مرغ!دعوت کردم خونه تا ایراد هام رو اصلاح کنم!با ورود هر یک از مهمون ها ۳۴ تا دندون سفیدم رو به معرض نمایش گذاشتم و با آغوشی گرم بهشون خوش آمد گفتم!بعد از حال و احوال پرسی به آشپزخونه رفتم و تو استکان هایی که از قبل آماده کرده بودم چایی ریختم و با سینی یه چای به پذیرایی برگشتم و سینی رو روی میز گذاشتم و نشستم،به سرعت از طرز نگاه ها متوجه شدم که یه جای کارم ایراد داره!مروری به خاطراتم زمانی که خونه مامان اینا بودم و مهمون داشتیم کردم و مامانم رو در حین آوردن چای به خاطر آوردم،سریع از جام پاشدم،سینی رو از رو میز برداشتم و با احترام خاصی به مهمون هام چایی تعارف کردم،بعد از تعارف آخرین استکان چای سینی یه خالی رو روی میز گذاشتم و با خیال راحت سر جام نشستم!

مدتی به صحبت های عادی و روزمره گذشت و درجه حرارت چایی ها به اندازه کافی پایین اومد ولی هیچکدوم از مهمون ها علاقه ای به خوردن نشون نمیدادن،منم اهمیت زیادی به این موضوع ندادم و استکان ام رو برداشتم و مشغول چایی خوردن شدم،به محض بروز این حرکت از من یکی از مهمون ها ازم پرسید:شما چایی یه تلخ دوست دارید؟!با لبخند گفتم: بله!مدتی طول کشید تا متوجه شدم این فقط یه سوال نبود،بلکه نوعی تیکه بود! به ظرف بزرگ و سنگین شیرینی روی میز نگاه عمیقی کردم و تقریبا به زور از جام پاشدم و به مهمون هام شیرینی تعارف کردم!

حدود نیم ساعتی همه مشغول صحبت شدن،منم تو این مدت در حال گوش دادن به صحبت های نزدیکترین همنشین ام درباره نامزد پسرش که مثل اینکه هنوز پاش سفت نشده زبون درآورده !!!بودم که کم کم صدای حرف ها رو به قطع شدن پیش رفت،اصلا لازم نبود به علت این قضیه زیاد فکر کنم،از این نوع مهمون ها ومهمونی ها خونه مامان اینا زیاد دیده بودم و کاملا در اطلاع بودم که الان وقت تامین ویتامین!به دست های بر روی هم گذاشته مهمون هام نگاه کردم و با حالتی از درون شاکی از بیرون خوشحال به سمت ظرف میوه رفتم و در تک تک پیشدستی ها کیوی،خیار،نارنگی،موز،سیب و کارد میوه خوری گذاشتم و به مهمون های عزیزم دادم! 

احساس کردم الان دیگه وقتشه،واسه همین از مهمون هام خواهش کردم که به اتاقم بیان،اونها هم با چهره هایی کنجکاو و با حالتی که منتظر وقوع یه سورپرایز بودن به اتاق اومدن،ازشون خواهش کردم که راحت باشن و بشینن،بعد خودم رفتم بیرون،در رو از پشت قفل کردم و کلیدش رو هم قورت دادم!

حدود ده دقیقه ای هیچ کس اعتراضی نکرد و همه مشغول حرف زدن بودن تا اینکه بالاخره یه نفر خواست بیاد دنبال من که ببینه جریان از چه قراره،یه دفعه،دو دفعه،سه دفعه...دستگیره رو به سمت پایین داد و سعی کرد در رو باز کنه ولی موفق نشد،از پشت در صدام کرد و گفت:عزیزم مثل اینکه در گیر کرده و باز نمیشه!منم از همون پشت جواب دادم نه در گیر نکرده در قفله!صدای خندشون رو شنیدم،فکر کرده بودن شوخی میکنم!دوباره صدام کرد و گفت:من از این سمت دستگیره رو میکشم سمت خودم و تو هم از اونور هل بده!با حالتی کاملا جدی گفتم:شوخی ندارم که در قفله!ایندفعه دیگه صدای خنده نیومد به جاش یکی دیگه داد زد و گفت:واسه چی در قفله؟! بهش گفتم: میخوام شما رو ترک بدم! با صدایی بلندتر از دفعه پیش گفت:ترک چی؟! لبخند رضایت بخشی زدم و گفتم:ترک هنجار!

هیچ کدوم هیچ حرفی نزدن منم از این فرصت سریع استفاده کردم و ادامه دادم:

میخوام متوجه بشین که در قرن ۲۱ از ما چه چیزهایی میخواین>ابرو برنداشتن،مو رنگ نکردن،به حرف درو همسایه و آشنا و فک و فامیل اهمیت دادن و گوش کردن،حنا بندون،نامزدی،پاتختی،بازیگر نشدن،منتظر خواستگار شدن،لباس کوتاه و باز نپوشیدن،دوست دختر و دوست پسر نگرفتن،با موبایل حرف نزدن،چت نکردن و از اینترنت فقط استفاده علمی بردن،کافه و مهمونی نرفتن،هوا تاریک نشده خونه برگشتن،پول قبض تلفن ندادن،دوست دختر تو خونه نیاوردن،غذا پختن،کار خونه کردن،انقدر آهنگ گوش نکردن!، تو اتاق نبودن،دوست و رفیق باز نبودن،از مهمون پذیرایی کردن اونم با تمام قوانین خودتون،خانوم بودن،آقا بودن،کد بانو بودن و خیلی چیزای دیگه که حوصله خودتون هم ممکنه از گفتنش سر بره!

میخوام از دنیایی که من و خیلی از همسن و سال های من داریم توش زندگی میکنیم واستون بگم:ما تنبل نیستیم فقط طرز فکرمون متفاوت،میخوام متوجه رشد سریع تکنولژی هم بشین!ما به کنسرو های آماده قورمه سبزی،قیمه،بادمجون،کله پاچه!و... نگاه میکنیم و به ۲ساعت سرپا نبودن و زحمت نکشیدن فکر میکنیم،ما به انواع و اقسام غذاهای آماده که فقط باید اون ها رو سرخ کرد نگاه میکنیم،ما به تمام گوشی های موبایل که هر روز مدل عوض میکنن و بهمون چشمک میزنن نگاه میکنیم،به لذتی که تو مسافرت های مجردی با دوستامون میبریم فکر میکنیم نه حرف های بقیه!به دوستی یه چند ساله ای که ممکنه به ازدواج برسه فکر میکنیم نه خواستگاری به شرط چاقو!به راحتی ای که وقتی با هم هستیم فکر میکنیم نه آداب و رسوم تشریفات و پذیرایی،به لباس،مدل مو،آرایشی که دوست داریم توجه میکنیم نه نظر بقیه،رشته ای رو که بهش علاقه داریم میخونیم نه رشته ای که شما دوست دارین،ما کر نیستیم ولی دوست داریم با صدای بلند آهنگ گوش بدیم،از بلاگ نوشتن و چت کردن و آهنگ دانلود کردن و با کامپیوتر و اینترنت سرگرم بودن بیشتر از سریال های تلویزیونی لذت میریم،این تقصیر ما نیست!ما وقیح،پررو،بی ادب نیستیم فقط نمیخوایم تو چهار چوبی که شما برای خودتون ساختین وبهش میگین سنت باشیم!

ما نمیخوایم در مقابل هر حرفی که میزنیم جمله"اینجا ایران"رو بشنویم!ایران یه کشور ما هم یه نسل جدید در این کشور هستیم!همه چیز روز به روز داره پیشرفت میکنه و عوض میشه،چطور ممکنه عقاید نظر ها و طرز فکر آدم ها عوض نشه؟! چرا از چیزهایی که داریم و یا دوست داریم باید محروم بشیم چون شما دوست ندارین؟!چرا باید مثل شما زندگی کنیم،مثل شما فکر کنیم و مثل شما رفتار کنیم در صورتی که هر انسانی حق تصمیم گیری و زندگی داره!چطور از ما میخواین که با موبایل هامون سرگرم نباشیم؟!مگه کسی تیله و عروسک های شما رو گرفت؟! قبول کنید که مشکل از ما نیست،همه چیز عوض شده و میشه...

بعد از اینکه حرف هامو زدم و خیالم راحت شد رفتم از کشوی کنار تختم کلید زاپاس رو آوردم و در رو باز کردم،به قیافه متفکر مهمون هام نگاه کردم و با لبخندی شرارت بار گفتم:خب همه اینا رو گفتم که آخرش بهتون بگم شام نپختم و امشب به جای چلو مرغ مهمون رستوران(قصد تبلیغ ندارم) هستیم!

  نتیجه تحقیق:سنت و مدرنیته دو مقوله جدا هستند و به هیچ عنوان نمیتوان آن ها را با هم ادغام کرد!برای پیش نیامدن برخورد شما در هر گروه که هستی به اون یکی کاری نداشته باش!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 4:22  توسط دنیا  | 

ازوقتی بیکار تر شدم و کلاس ها و به طور کل دانشگاه ام تموم شده یادم افتاده که باید پاشنه آشیل ام رو بکشم بالا و بدوم،وگرنه برای قوت روزانه ام هم به پت پت میافتم،حدود دو ساعتی میشه که دارم به صورت جدی به سر کار رفتن فکر میکنم!تو این دو ساعت روی کاناپه دراز کشیدم و قهوه خوردم،الان هم دارم با یکی از فیلتر های سیگارم تو زیر سیگاری با دوازده تای بقیه بازی میکنم و به کارهایی که میتونم انجام بدم فکر میکنم!آدولف(بچم) تو این مدت حدود ۱۰۰ مرتبه با دستهایی از پشت به هم قلاب شده و به صورت قوز کرده طول اتاق پذیرایی رو قدم زده!البته یه چند باری هم واسه خالی نبودن عریضه دور اتاق چرخید!احتمالا واسه اینکه از شیر گرفتمش ناراحته!

آگهی های روزنامه همشهری رو که صبح تو سبد روزنامه باطله ها انداختم رو برمیدارم و قسمت استخدام رو میارم،یه نگاه سطحی به آگهی ها میندازم و خدا رو برای اینکه زن ام شکر میکنم،مثل اینکه اکثر شرکت ها امروز کارمند خانوم لازم دارند!هرچی دنبال شرکتی که با توجه به مدرک تحصیلی و رشته من کارمند لازم داشته باشه میگردم چیزی نمیبینم!تو بیشتر آگهی ها یا تایپیست میخوان یا منشی با اندامی مناسب!

دارم به این فکر میکنم که بعد از این همه دانشگاه رفتن و درس خوندن و رویا پردازی در مورد خودمُ،زندگیم و شغل آینده ام خیلی بد که برم سر کارهایی که نه تنها منو از نظر مالی تامین نمیکنه بلکه باعث نابود شدن و زیر سوال رفتن همه چیز هم میشه که خب که چی اینهمه درس خوندم؟!از اول میرفتم کار میکردم دیگه!نه... نمیتونم حتی فکرشم نابودم میکنه!

راه رفتنه بدون وقفه آدولف منو دچار حالت تهوع کرده، دیگه الانه که به زور بشونمش جلوی تلویزیون و واسه اینکه اعصابش رو بریزم بهم کارتون خرس های مهربون رو براش بذارم.مهربون بودن و کمک های بی وقفه خرس ها تو این کارتون واسه آدولف لوس،مسخره و منزجر کننده است،کلا از این حالت ها خوشش نمیاد،دیشبم بعد از دیدن دو تا از سریال های ماه رمضون رفت گوشه دیوار وایستاد و چند بار سرش رو کوبید تو دیوار،بعد ادای یکی از شخصیت های سریال رو با دهن کجی در آورد و گفت معصومه ه ه ه ه!با اینکه بچم دیگه زیادی خشنه ولی با این حرکتش کلی حال کردم و گذاشتم شب فیلم saw رو ببینه تا از اون حال و هوا در بیاد!

بیخیال آگهی و همه این چیزا،من که دوره خبر و مقاله نویسی رفتم و مدرک هم دارم،میرم دفتر یکی از این روزنامه ها و باز تقاضای کار میکنم!البته اگه ایندفعه هم به خاطر نخوندن نماز تو گزینش رد نشم!میتونم دروغ بگم و بگم نماز میخونم ولی مسئله اینجاست که نمیخوام اینکار رو کنم،واسه چی تظاهر کنم؟واسه چندر غاز پول؟!یا واسه محبوب شدن پیش بعضی ها؟!اگه زبونن و هر جور که خودم دوست دارم از خدا تشکر کنم اشکال داره؟یا گناهه؟!حتما باید دروغ بگم یا تظاهر کنم؟!

اصلا حوصله این حرف ها و حرکت ها رو ندارم و نمیخوام داشته باشم،خانوم چرا ۵ تا از تار موهات بیرون،چرا با آقایون همکار سلام و علیک میکنی،چرا از شیرینی ای که یه اقلیت مذهبی آورده خوردی وچرا هزار تا چیز دیگه... آخر سر هم خانوم شما اخراجی!بیخیال کار دولتی!

..........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

.........................................................................................................................................

 

قسمت بالا داشتم فکر میکردم که چیکار کنم که هم خودم خوشم بیاد ،هم خدا!واسه همین هی به رقم دفترچه پس اندازم که تو پاراگراف قبلی رفتم از کشوی دراور ام آوردم نگاه میکنم و بیشتر متوجه میشم که هیچ پولی حتی برای خریدن ۵متر زمین در خیابان های متوسط الحال تهران هم ندارم چه برسه به سرمایه گذاری و زدن شرکت و از این فکر های اووووووووو ه رویایی!:))   

 

به خاطر این کشف عظیمی که کردم یه سیگار دیگه روشن میکنم و به رویا هام  لبخند میزنم،باشد که به زودی تحقق پذیرد!با اینکه از رنگ صورتی لاک ناخن ام لذت میبرم ولی پاکش میکنم و میرم سراغ مقنعه و اون مانتوی گشادم که تا حالا جنبه تزئینی داشته تو کمد و برشون میدارم و آویزون میکنم به چوب لباسی،میدونم که به زودی یا باید ازشون استفاده کنم یا کار خدا ناپسند کنم یا هنرمند و درویش وار زندگی کنم! 

با این حرکتم آدولف سری به نشونه رضایت تکون داد،بچم علی رغم همه اخلاقیاتش غیرتی هم هست!پس من برای قوت روزانه ام زن دولت خواهم شد!!! 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 18:10  توسط دنیا  | 

اوقات فراغت دختر و پسر های مفرح ۱۸ تا ۲۶/۲۷ ساله چگونه پر میشه؟! 

۱)قشر روشن فکر:کتاب میخونه،سیگار میکشه،کافه میره،نمایشگاه عکس/نقاشی و...میره، تائتر میره،عکاسی/نقاشی میکنه،با موسیقی خودش رو سرگرم میکنه حالا یا گوش میده یا میزنه،مهمونی و دور همی میره،فیلم میبینه،با اینترنت و ۳۶۰ هم سرگرمه!

 

۲)قشر بعضا دانشجو و معمولی:شمشک/کن/فشم/نهایت صوفی و فانوس و... میره و قلیون میکشه،قلیون میکشه و قلیون میکشه!ورق بازی میکنه(ترجیحا پُُُُُکر بازی میکنه چون هیجان انگیز تر،با کلاس تر و مد روز تر)،سونی بازی میکنه(شرطی)،سیگار میکشه،مهمونی و دور همی میره(خیلی بیشتر از قشر روشن فکر)،به نسبت کم اینترنت میره،دوست پسر/دوست دختر میگیره و فاز محبت و اینا...! <قشر روشن فکر رو کم درک میکنه>

 

۳)قشر خوشحال!:اُتو میزنه،اُتو سوار میکنه و از این شماره میگیره به اون شماره میده و تو فرشته،جردن،گاندی وایران زمین و... دور دور میکنه،ایرانسل میخره،کلک بازی در میاره و اینو مییچونه،اونو مییچونه،مهمونی میگیره و مهمونی میره(بیشتر از قشرمعمولی)،سیگار و قلیون و شیشه و کک و... میکشه و با دوست پسر/دوست دخترش دعوا میکنه و عربده میکشه(بیشتر اوقات با این حرکت سرگرم میشه!!!)،اینترنت در دایره لغات اش نیست!<به هیچ عنوان قشر روشن فکر رو درک نمیکنه،میتونه با قشر معمولی کمی تا قسمتی باشه!>

 

۴)قشر بلا تکلیف:خودش هم نمیدونه جزء کدوم دسته است و چیکار کنه که مثلا تفریح کرده باشه و خوشحال باشه!تلویزیون میبینه و زندگی روزمره عادیش رو داره !(معمولا کسایی که بیشتر اوقات در حال درس خوندن بودن و الان یکدفعه اطراف و اطرافیانشون رو دیدن یا در مورد خیلی چیزا فقط شنیدن جزء این دسته هستند) <دوست داره با بقیه دسته ها هم باشه ولی دوست داشتن مهم نیست،نمیتونه>

 

فرقی نداره تو کدوم دسته باشی فقط خوبه که انقدر مفرح ای!خیلی خوبه که هر روز یا دیگه نهایت یه روز در میون بیرون ای!خیلی خوشحالم که انقدر به هممون خووووش میگذره!مگه آدم از زندگی دیگه چی میخواد؟! چقدر خوب که انقدر تفریح هاتمون واسه خودمون هم جالبه که همش خسته ایم!همش افسرده ایم!همش در حال غر زدنیم!همش حوصلمون سر رفته!همش کاری نداریم بکنیم!همش دنبال هیجان ایم!همش... 

آره ه ه ه ه ما خیلیییی مفرح هستیم،خیالتون راحت... فقط خوشحال نیستیم! این وسط یه چیزایی هست که میلنگه!...

کاش یا دیوانه بودیم یا خوشحال!اینجوری بهتر بود،حداقل...

 هم خوشحال ها دیوانه اند و هم دیوانه ها خوشحال!...  

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 1:9  توسط دنیا  | 

           

دل من میسوزد ، نه برای دیوهای دو سر ، نه برای ققنوس های بی پر

نه برای زوج های بی سر! نه برای زن های بی تن! نه برای مردهای بی زن ، نه برای

قاب های تو خالی ، نه برای قلب های پوشالی ، دل من میسوزد... دل هر کس دل نیست

                                      من به اندازه دل ها غمگینم!!!    

 

انگشت اشاره خیسم را بالا بین زمین و آسمان میگیرم،سردش نیست!

درست مثل تمام بدنم که حتی طوفان های مهیب رو هم حس نمیکند!         

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 12:38  توسط دنیا  | 

دیروز داشتم از بالای پل به ماشین هایی که ویژ ویژ اون پایین رد میشدند نگاه میکردم که یکدفعه آدولف هیتلر (بچم) نعره زنان اومد و با تپانچه ای که به طرف من نشونه گرفته بود گفت:مامان یا همین الان خودت میپری یا مجبور میشم با گلوله مخت رو سوراخ کنم که انقدر به این کار عبث نپردازی!بچم با اینکه تازه رفته تو ۳ سال خیلی فهمیده است و در مسائل و امور مملکتی دست داره و از وقتش به نحو احسن است استفاده میکنه و نمیتونه ببینه کسی مثل من ساعت ها بالای پل بمونه و با دقت به آدم ها و ماشین ها و... نگاه کنه!

پس سریع موبایل ام رو در آوردم و از ماشین حسابش برای یه حساب دو دو تا استفاده کردم که در هر صورت یا ۴ میشد یا صفر!دیدم اینجوری نمیشه به آدولف گفتم یه سکه بهم بده که شیر یا خط بیارم،اگه طرف عدد اومد میپرم و اگه عکس اومد سیبل آدولف میشم!با همه قدرت با شصتم زدم زیر سکه،اونم مثل یه سیبی که وقتی میندازی بالا ۱۰۰ بار میچرخه،چرخید و دلنگ افتاد روی کف پل!

عدد ۲۵۰ با نیشی باز بهم چشمک زد،آدولف نفس عمیقی کشید و گفت:مامان چه خوب شد که خودت میپری و بیشتر از این اسم من رو ننگین نمیکنی و باعث نمیشی بعدا در کتاب های تاریخی از من به بدی یاد بشه!

به حالت نظامی ادای احترام کردم و اون هم به همین حالت کلاهش رو از سرش برداشت،سریع ساعت Esprit ام رو که عاشقشم رو از دستم باز کردم و دادم به آدولف،بعد با آرامش کامل رفتم روی اولین میله از سه میله محافظ ، برگشتم پشتم رو نگاه کردم ،آدولف رفته بود ساعت شش VOA میزگرد داشت،رفتم رو میله دوم از اونجا ارتفاع خیلی بیشتر به نظر میرسید،سرعت ماشین ها کند تر شده بود مثل اینکه جلوتر ترافیک شده بود!

رفتم رو میله سوم و سرم رو آوردم بالا بعد دستام رو تا جایی که تونستم باز کردم و زانو هام رو کمی خم و تا اونجایی که تونستم چشام رو گشاد کردم،میخواستم نا آخرین لحظه همه چیز رو ببینم،ریه هام رو از هوا پر کردم و با یه جهش پریدم!

تو راه اشک میریختم،آخه هوا با فشار می خورد درست تو تخم چشمای من که از شدت گشاد شدگی داشت پاره میشد،بعد از مدتی که یادم نیست چقدر بود زمین رو به فاصله یک وجب با بینی ام دیدم،همون موقع بود که فشاری بهم وارد شد مثل فشاری که موقع به دنیا اومدن آدولف بهم وارد شده بود به خاطر سر سه کیلویی اش بعد یه چیزی "گروم" ازم کنده شد و افتاد زمین،انقدر سبک شدم که مثل بالن رفتم هوا!

حالا میتونم پرواز کنم،در حال حاضر هم یه جایی ام که سر درش نوشته:اینجا بهشت است ورود برای دیوانگان آزاد !

 ما اینجا قهوه تلخ میخوریم و فال میگیریم...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 20:53  توسط دنیا  | 

 

تو نبايد حرف بزنی ! چون يا بايد غر بزنی و در مورد برداشته شدن يارانه و بالا رفتن قيمت آب و برق و گاز و چايی و خونه و قسط های آخر ماه و.. بگی، يا در مورد ميزان سقط جنين های غير قانونی در جامعه! و يا درباره ترافيک بيمارستان ها و مطب ها برای پذيرش بيمار، و يا حرف هايی که تو رو به حلقه طناب و صندلی در رفته زيرش ميرسونه!

 

تو نبايد آزاد فکر و رفتار کنی ! چون اينکار باعث زير پا گذاشتن سنت و فرهنگ شرق و تقليد از کسايی ميشه که تمدن اشون سال ها بعد از ما شکل گرفته ! مثلا معاشرت!!! و يا زندگی با کسی که ميخوای بعدا باهاش ازدواج کنی خوبه و باعث شناخت بيشتر و بهتری ميشه ولی مگه ميشه! واااای اومديم و نخواستی بعدا باهاش باشی اونوقت چی؟!!!(تو حتما بايد عقد باشی که وقتی پشيمون شدی طلاق بگيری و بيوه شی!)

 

تو نبايد الکی خوشحال باشی و بخندی و جنگولک بازی در بياری و بری سينما،کافه،رستوران و پاساژ

 گردی و به مسائل روز مره و مملکتی بی توجهی نشون بدی! چون آدم *س مغز و بلا استفاده(به جز

يک مورد اگه مونث باشی) شناخته و معرفی ميشی! 

 

تو نبايد زياد فرهيخته باشی! چون کمتر کسی درکت ميکنه و به خاطر فهم بالات افسردگی ميگيری و

تبديل به انسانی خسته کننده و غير قابل معاشرت و خاص ميشی!البته اگه شانس بياری بعد از مرگت

شناخته ميشی و تبديل به يه(................) دوست داشتنی و فهيم و... ميشی!

به جز اينا تو خيلی چيزای ديگه نبايد باشی...

ولی ميتونی خوشحال باشی چون تو تنها فردی نيستی که نبايد خيلی چيزا باشی!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 19:31  توسط دنیا  | 
 
  بالا